![]() |
اولين عشق
| ||
ارتباط با من لوگو
مهتا
|
شنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٥
گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود ...
چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٥ السلام عليک يا علی ابن موسی الرضا ( ع ) دوست دارم صدات كنم، تو هم منو نگا كني من تو رو نگات كنم , تو هم منو صدا كني قربون چشمات برم , از راه دوري اومدم جاي دوري نميره ، اگه به من نگا كني دل من زندونيه , تويي كه تنها ميتوني قفسا رو واكني ، پرنده رو رها كني چي ميشه كنج حرمت گوشه قلب من باشه ميشه قلب منو مثل گنبدت طلا كني
تو سرت شلوغه زير دستيات فراوونند از خدا ميخوام, كمي نيگا به زير پات كني تو غريبي و منم غريبم , اما... چي ميشه دل اين غريبه رو با خودت آشنا كني دوست دارم تو ايوونِ آينه ات از صبح تا غروب من با تو صفا كنم , توهم منو دعا كني به وفاي كفتراي حرمت من ميخوام كفتري باشم ,كه تنها تو منو هوا كني دلمو گره زدم به پنجره ات دارم ميرم دوست دارم تا من ميام, زود گره ها رو واكني صد هزار دفعه هم شده پاي ضريح زار ميزنم تا يه بار دلت بسوزه, دردامو دوا كني شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٥
بیا درویش بشیم خاکی و بی ریا بشیم قفل تن رو بشکنیم از من و ما رها بشیم بیا پروانه صفت به دور هم بگردیم زیر چتر معرفت یکدل و یکصدا بشیم زندگی بی عشق صفا نداره عالم فانی بقا نداره اونایی که خاکین عاشق دل پاکین پیش خدا عزیزن و شاه و گدا نداره افتاده شو مغرور نباش پروانه شو تیمور نباش شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٥
عشق را وارد کلام کنيم تا به هر عابري سلام کنيم
و به هر چهره اي تبسم داشت ما به آن چهره احترام کنيم
زندگي در سلام و پاسخ اوست عمر را صرف اين پيام کنيم
عابري شايد عاشقي باشد پس به هر عابري سلام کنيم
چهارشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٥ غم گريه هم با من دگر نامهرباني مي كند قلبم اما گريه هايش را نهاني مي كند
اشك تنها مونس شب هاي تارم بود و بس اشك هم با غم دگر اما تباني مي كند
باغ قلبم از هجوم درد ها پائيز شد غصه هم در آن به شادي باغباني مي كند شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٥ پائيز پاییز باد و برگ و ابر درکوچه های شهر جار پائیز را می کشند … و ایام … همانگونه که برگ ها درهیاهای باد ورق میخورند مرا امید هدیتی بود از باد ... افسوس، مشغله ی من در پائیز جز سرودن احساس نیست اما من ازآفتاب پاییز هرگز نخواهم آموخت بیرنگی یاس را و حرمان را من از درختان صبور و در تحیر که بی دریغ برگ ها شان را می دهند ولوند و بی خیال نظاره گر عریانی خویشند نخواهم آموخت ... من در انتظار دیدار خورشید از پس ابرهای پر تکرار نخواهم ماند ... و توشه ی برگهایم را به شتاب باد نخواهم داد . من در پاییز در طغیان رود زندگی می کنم نه در بطالت ابرهای بازیگوش من در خورش رود سفر میکنم واز آتش تابستانی نهفته در دلم ردای خشکیده ی پاییز را خواهم سوخت... من از پاییز سفر خواهم کرد نه روسوی زمستانی سرد که در کرباس سکون خویش خاکستر شده. به بهاری شتابان می گریزم به سوی بهارانی که همگان امیدشان بود ...
چهارشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٥
کاش دیدنت رویا نبود
شنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٥ زندگی این بیت زیبا رو امروز یکی از دوستام ارسال کرده ، حيفم اومد تو وب لاگ ننويسمش ... ممنون زندگي زيباست ، زشتي هاي آن تدبير ماست در مسيرش هرچه نا زيباست ، آن تفسير ماست
یکشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٥ می زدگان ما می زدگان بی خبر از ما و شماییم شوریده دلانیم که در عشق خداییم
با ما سخن از مردم هوشیار مگویید دیوانۀ حَقیم و از این خلق جداییم
با هیچکسی در دو جهان کار نداریم آسوده ز اندیشۀ هر چون و چراییم
بحریم که هر خار و خسی را بپذیریم آلوده نگردیم که دریای صفاییم
آسوده ز نیک و بد و دلبستۀ یاریم موجیم که سودازدۀ بحر وفاییم
با ساقی میخانه حریفیم و نداریم در کوی خرابات خرابیم و فناییم
تا نور نبخشد نظر از مهر نگیریم تا سر زند آن ماه به هر بام برآییم
شنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٥
این غزل رو تو وب لاگ شاتقی خوندم که معلمش آقای رضایی اونو سروده ، خيلي شعر زيباييه ... هیچکس ما را به فکر مرهم و تیمار نیست سوی ما هر کس که می آید طریقش میکدهست من به کوه زندگی فریاد کردم یار کو یار دار و یار غار و یار دارم آرزوست من گلی خواهم که میروید به شوق سینه سرخ تا ز آزارش ننالم رفت و آزارم فزود کمتر از خارم مکن ای گل بگیرم در کنار گر چه شعرت دل برد از همگنان اما رضا | ||
![]() |
|||
|
[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
